تاریخ عضویت: 19 90 اسفند 16:11 پست: 84
نام و نام خانوادگی:
جنسیت: مرد
|
پيمان وفادارى... بامداد روز بيستم ماه رمضان، شهر كوفه چهره اى ديگر داشت، همه ناآرام و نگران بودند، حادثه سحرگاه روز قبل، همه چيز را عوض كرده بود. در اطراف خانه اميرمؤمنان(عليه السلام) انبوهى از جمعيت ديده مى شدند كه با بى تابى انتظار مى كشيدند، اين بار برخلاف هميشه درب اين خانه به روى مردم بسته بود. مردم طاقت نمى آوردند و براى اطلاع از حال امام اجازه ورود مى خواستند. ناگاه در ميان انتظار و ناآرامى جمعيت، در باز شد و مردم به داخل خانه «على» راه يافتند. اميرمؤمنان(عليه السلام) كه زخم شمشير زهرآلود سحرگاه ديروز او را سخت رنجور كرده بود، در ميان بستر آرميده بود. صداى السلام عليك يا اميرالمؤمنين در فضاى خانه طنين افكن بود و امام جواب همه را يك يك و به آرامى ادا مى كرد. پس از لحظه اى چند همه آرام شدند، گويا منتظر بودند سخنان امام را بشنوند، سخنان حكيمانه اى كه از صدف هاى دريايى و گل هاى بهارى زيباتر بود، سخنانى كه بشر را به راه مى آورد، و انسان را در پيشگاه حكمت و عظمت آن به خضوع وامى داشت. همه آرام شدند...ناگاه در ميان حيرت و اندوه و سكوتى كه بر همه جا حكمفرما بود، آهنگ سخنان امام طنين افكند، سخنانى كه هر جا اميرمؤمنان(عليه السلام) لب براى اداى آن مى گشود، همه گوش مى شدند، و امواج موزون و نافذ گفتارش، چون نسيمى جان بخش، همه را به حركت و حيات فرامى خواند... حركت و حيات در مسير تكامل... . ولى اين بار، امام قدرت سخن گفتن نداشت، و شايد تماس با مردم در آن حال، براى سلامتش زيان داشت، ولى پيوند آن حضرت با مردم، ناگسستنى بود و دوست نداشت حتى در واپسين دم زندگى، مردم را از ملاقات خود بازدارد و اجازه ندهد تا ديدگان مشتاق، چهره اش را نبينند و گوش هاى شنوا كلماتش را نشنوند، همه منتظر بودند و كسى دم برنمى آورند... . سكوت شكست تا يك بار ديگر، كلمات امام على(عليه السلام) در فضاى عالم هستى طنين افكند و سخنانش چون برق، محيط تاريك و ظلم زده انسان ها را روشن كند، اين بار توصيه اش اين بود: «مردم! قبل از اين كه مرا از دست بدهيد، هر سؤالى داريد، بكنيد، ولى با توجه به حال مصيبت بار پيشوايتان خلاصه و سبك باشد.»[24] با اداى سخنان امام، موج تأثر و اندوه، همه را فرا گرفت، قطرات اشك، چون شبنم هاى بهارى، بر گونه ها غلطيد و صداى ناله و اندوه، فضا را پر كرد... دل هاى سوخته در مصيبت از دست دادن حامى و مدافع حقوق مردم، سخت به تپش افتاده بود، آنان غم خوار و دلسوزى نداشتند، و تنها على بود كه هميشه با آن ها بود. در اين هنگام صدايى شنيده شد، صدايى كه اشك ها و ناله ها را براى لحظه اى متوقف كرد، اين صدا، صداى «حجر بن عدى» بود كه در برابر امام ايستاده و با سوز و گداز خاصى، اشعارى را كه سروده بود مى خواند، او در اشعار خود چنين مى گفت: «تأسف و اندوه من به خاطر سرور پرهيزگار، پدر پاكان و شيرمرد پاكيزه خويى است كه او را كافرى پست و گمراه، و دور از رحمت خدا و گنه كارى مفسد و سنگدل كشت. لعنت خدا بر كسى باد كه از شما خاندان دورى كند، زيرا شما از خاندان پيامبر راهنما، و نقطه اميد من در روز رستاخيز هستيد.»[25] چشمان نافذ و بصير اميرمؤمنان به سوى حجر دوخته شد و او را مخاطب ساخته فرمود: «چگونه خواهى بود هنگامى كه تو را به تبرّى از من فراخوانند و چه خواهى گفت در آن حال كه از تو بخواهند پيوند دوستى ات را از من بگسلى»؟[26] حجر پاسخ داد: «به خدا سوگند، اگر با شمشير بدنم را پاره پاره كنند و اگر خرمنى از آتش بيفروزند تا مرا در آن بيندازند، تمام اين ها را قبول مى كنم ولى تبرى از تو را نه!»در شب نوزدهمحجر بن عدى شب نوزدهم ماه رمضان كه على(عليه السلام) ضربت خورد، در مسجد كوفه بود، نزديك هاى صبح، نجواى «اشعث بن قيس» را با «عبدالرحمن بن ملجم» شنيد كه مى گويد: زود باش صبح دميد و هوا روشن شد، به مقصود خود نايل نمى شوى. حجر از اين سخنان به توطئه آنان پى برد و با شتاب به سوى خانه اميرمؤمنان(عليه السلام) حركت كرد تا به حضرت اطلاع بدهد كه از رفتن به مسجد خوددارى نمايد، ولى از شگفتى هاى تاريخ اين است كه حجر از راهى به خانه على رفت و على از راه ديگرى رهسپار مسجد شد![27] اينك كه كوشش حجر براى جلوگيرى از وقوع چنين فاجعه اى به نتيجه نرسيده بود، از سوز دل اشك تأثر از ديده فرو مى ريخت و همه آمال خود را از دست رفته مى ديد و با چنان اشعارى كه گذشت، سوز دل خود را بيان مى كرد. اميرمؤمنان(عليه السلام) از اين شور و علاقه حجر ابراز خوشحالى نموده فرمود: «حجر! تو در هر كار خيرى موفق بوده اى، خداوند از جانب خاندان پيامبر، پاداش نيك به تو بدهد.»[28] على(عليه السلام) يك بار ديگر نيز شهادت حجر و يارانش را پيش گويى كرد و فرمود: «اى اهل كوفه! هفت نفر از بهترين مردان شما در «عذراء» كشته خواهند شد و وضع آنان مانند اصحاب اخدود خواهد بود.[29]خستگى از جنگجنگ جمل و صفين و نهروان و هم چنين جنگ هاى توأم با تلفاتى كه بعد از جريان حكميت، ميان واحدهاى ارتش معاويه و نيروهاى اميرمؤمنان در عراق و حجاز و يمن در گرفت، در ميان ياران على(عليه السلام) يك نوع خستگى از جنگ و علاقه به صلح و متاركه جنگ ايجاد كرد، زيرا طى پنج سال خلافت على(عليه السلام) ياران آن حضرت هيچ وقت اسلحه به زمين نگذاشتند مگر به قصد آن كه فردا در جنگ ديگرى شركت كنند. از طرف ديگر، جنگ آنان با بيگانگان نبود بلكه در واقع با اقوام و برادران و آشنايان ديروزيشان بود كه در جبهه معاويه قرار گرفته بودند. مردم عراق در واقع با اين دست و آن دست كردن، و كندى در گسيل داشتن نيروها براى جنگ با گروه هاى مختلف شام كه به حجاز و يمن و حدود عراق شبيخون مى زدند، علاقه به صلح و خستگى از جنگ را نشان دادند، و اين كه دعوت مجدد اميرمؤمنان را به جنگ صفين به كندى اجابت نمودند، نشانه همين خستگى از جنگ بود. پس از شهادت اميرمؤمنان(عليه السلام) كه «حسن بن على» به خلافت رسيد، كوشش هاى فراوان كرد تا دست خيانت كار معاويه را از بازى با سرنوشت مسلمانان كوتاه سازد. ولى متأسفانه اين كوشش ها بى ثمر ماند، زيرا عراقيان بيش از زمان اميرمؤمنان(عليه السلام)سستى از خود نشان دادند و هنگامى كه امام مجتبى(عليه السلام) مردم را به جنگ با اهل شام دعوت نمود، مردم خيلى به كندى آماده شدند.[30] هنگامى كه خبر حركت سپاه معاويه به سوى كوفه به امام مجتبى(عليه السلام) رسيد، دستور داد مردم در مسجد جامع گرد آمدند، آن گاه خطبه اى آغاز كرد و پس از اشاره به بسيج نيروهاى معاويه، مردم را به جهاد در راه خدا و ايستادگى در مبارزه با پيروان باطل، دعوت نمود و لزوم صبر و فداكارى و تحمل دشوارى ها را گوشزد كرد، ولى با اطلاعى كه از روحيه مردم داشت، نگران بود كه دعوت او را اجابت نكنند، همين طور هم شد، زيرا پس از پايانِ خطبه جنگى مهيج حضرت، همه سكوت كردند و احدى سخنان آن حضرت را تأييد نكردند.[31] ولى امام حسن(عليه السلام) كسى نبود كه از خود ضعف نشان دهد و فوراً عقب نشينى كند، به همين جهت به دعوت مردم براى جنگ با معاويه ادامه داد و به گردآورى سپاه پرداخت.نقش حجر در بسيج نيروهادر اين هنگام، امام به «حجر بن عدى» مأموريت داد تا مردم را براى جنگ، دعوت و تشويق نمايد. حجر در اين شرايط بحرانى با شور و حرارت كامل، به فعاليت پرداخت و در يارى امام، فعاليت چشم گيرى ايفا كرد[32]، ولى با همه اين ها عراقيان به كندى آماده شدند. سرانجام امام با يارى و همكارى حجر و ديگران ياران خود، سپاهى ترتيب داد و براى مقابله با معاويه حركت كرد. ولى به واسطه فقدان جبهه نيرومند و متشكل در عراق، عدم هماهنگى در سپاه امام كه از گروه هاى مختلف و متضاد تشكيل يافته بود، خيانت بعضى از فرماندهان سپاه، و توطئه هاى شيطانى معاويه، پيش از آغاز جنگ، سپاه امام از هم پاشيد و تمام كوشش هاى امام و شيعيان شايسته و دلير بى ثمر ماند و امام ناگزير پيمان صلح (صلحى تحميلى) با معاويه را امضا كرد. امام مجتبى(عليه السلام) به خوبى مى دانست كه سستى ياران او در مقابله با معاويه، عواقب وخيم و خطرناكى به دنبال دارد. امام، حوادث شوم و تاريك آينده را به خوبى پيش بينى مى كرد، او مى دانست كه اگر معاويه (بدون وجود يك قدرت مخالف) به جامعه اسلامى تسلط يابد، عرصه را بر شيعيان تنگ خواهد كرد و امثال حجر را زنده نخواهد گذاشت، به همين جهت با تأسف و اندوه فراوان فرمود: «...اگر (به علت سستى و بىوفايى شما) ناگزير شوم زمامدارى مسلمانان را به معاويه واگذار كنم، يقين بدانيد در حكومت بنى اميه، هرگز روى خوشى و شادمانى نخواهيد ديد و گرفتار انواع اذيت ها و آزارها خواهيد شد.» «هم اكنون انگار به چشم خود مى بينم كه فردا فرزندان شما (به علت قطع حقوق و مقررى و عوايد آنان) بر در خانه فرزندان آن ايستاده در خواست آب و نان مى كنند، آب و نانى كه حق فرزند شماست (و خداوند آن را براى آنان قرار داده است) ولى بنى اميه آنان را از در خانه خود مى رانند و از حق خود محروم مى كنند.»[33] طولى نكشيد كه پيش گويى امام مجتبى(عليه السلام) به تحقق پيوست، زيرا معاويه پس از انعقاد پيمان صلح، پايه هاى حكومت پليد خود را بيش از پيش استوار ساخت و تمام قلمرو كشور اسلامى را تحت سيطره خود درآورده فشار و شكنجه شيعيان را آغاز كرد... . اينك بيش از يك سال از شهادت اميرمؤمنان(عليه السلام) نمى گذشت، در اين مدت جامعه اسلامى شاهد حوادث تلخ و اسفبارى بود. با شهادت على(عليه السلام) معاويه به آرزوى ديرينه خود رسيد; يعنى تمام قلمروهاى اسلامى را تحت تسلط خود درآورده نفس ها را در سينه ها خفه كرده بود و در هر نقطه اى كه مقاومتى شكل مى گرفت، با كمال بى رحمى درهم مى كوبيد.در كوفهالبته معاويه اين برنامه ها را به تنهايى انجام نمى داد، بلكه به يارى و همكارى سه تن از جنايتكاران تاريخ اسلام يعنى «عمرو عاص»، «زياد بن ابيه» و «مغيرة بن شعبه» انجام مى داد. در تاريخ اسلام، اين چهار مرد نابكار از زيرك ترين حيله گران و مكاران روزگار شناخته شده اند. ولى معاويه گرچه برحسب ظاهر تسلط كامل يافته بود، ولى باز هم از نفوذ معنوى و محبوبيت عميق على(عليه السلام) در دل هاى شيعيان بيمناك بود، به همين جهت با تبليغات و سم پاشى هاى مداوم، كوشش مى كرد چهره محبوب آن حضرت را در افكار عمومى وارونه نشان دهد. از اين رو به نمايندگان و كارگردانان خود در نقاط مختلف، دستور داده بود كه از ناسزاگويى به اميرمؤمنان(عليه السلام) كوتاهى نكنند. در دنباله اين برنامه ننگين در سال 41 هجرى كه معاويه، «مغيرة بن شعبه» را به فرمانروايى شهر كوفه منصوب نموده، بزرگ ترين وظيفه او را بدگويى به على(عليه السلام) و پيروان او اعلام كرد.جنايت هاى مغيرهبراى اين كه مغيره را اندكى بهتر بشناسيم بايد يادآور شويم كه او همان كسى است كه وليعهدى يزيد را كه سرچشمه حوادث خونين و غم انگيزى در تاريخ اسلام شد، پايه گذارى كرد. او روزى كه حكومت خود را در كوفه از دست رفته يافت، براى ادامه آن، مسئله جانشينى يزيد را پيش كشيد و به معاويه پيشنهاد كرد كه در زمان حيات خود، يزيد را به وليعهدى منصوب نموده از مردم براى او بيعت بگيرد. البته معاويه قبلا اين موضوع را در نظر داشت، ولى جرئت نمى كرد آن را اظهار كند; به خصوص اين كه هنگام صلح با امام حسن(عليه السلام) شرط كرده بود كه براى خود جانشين تعيين نكند. به اين ترتيب، وقتى كه معاويه اين پيشنهاد را از مغيره شنيد، با شادمانى پرسيد: آيا چنين كارى امكان پذير است؟ مغيره پاسخ داد: من از اهالى كوفه بيعت مى گيرم، «زياد بن ابيه» نيز از مردم بصره بيعت مى گيرد و غير از مردم اين دو شهر، كسى با اين امر مخالفت نمى كند. به دنبال اين مذاكره، مغيره به كوفه بازگشت و با حيله ها و دسيسه هاى ننگينى، از مردم كوفه، براى وليعهدى يزيد بيعت گرفت و به هدف خود رسيد; يعنى حكمرانى كوفه را دوباره به چنگ آورد. ولى به گفته خود وى، شكافى در ميان مسلمانان پديد آورد كه تا روز رستاخيز، پرشدنى نيست![34] اين، گوشه اى از جنايت هاى مغيره بود كه براى روشن شدن ريشه هاى مبارزات حجر بن عدى به آن اشاره كرديم. اينك برگرديم به اصل مطلب: در سال 41 هجرى، هنگامى كه معاويه، مغيره را به حكومت كوفه منصوب كرد، هنگام «توديع» به وى چنين گفت: «...من مطالب زياد را مى خواستم به تو سفارش كنم، ولى آن ها را به بينش و بصيرت تو واگذار مى كنم، زيرا تو خود مى دانى كه رضايت من در چيست، مى دانى كه چگونه بايد رفتار كنى تا حكومت من استوارتر و وضع مردم بهتر شود... . ولى يك چيز را به تو توصيه مى كنم و آن، ناسزاگويى به على و طلب آمرزش و رحمت براى «عثمان» است. بايد شيعيان على را در فشار بگذارى، آنان را پراكنده بسازى، شهادت آنان را نپذيرى، و شيعيان عثمان را تحسين بكنى و آنان را مقرب قرار داده شهادتشان را بپذيرى!» مغيره وعده خوش خدمتى داد و معاويه او را با خرسندى روانه كوفه كرد. مغيره پس از ورود به كوفه، مأموريت خود را آن چنان كه معاويه دستور داده بود، آغاز كرد!... ولى هر بار كه زبان به بدگويى از اميرمؤمنان(عليه السلام) مى گشود با پاسخ تند و دندان شكن حجر بن عدى مواجه مى شد. به محض آن كه مغيره زبان به بدگويى از اميرمؤمنان(عليه السلام) و قاتلان عثمان و تمجيد از عثمان و طرفداران وى مى گشود، حجر صدا مى كرد: اين شماييد كه مورد لعن و نكوهش خدا هستيد، خدا مى فرمايد: «برپاى دارنده عدالت باشيد و براى خدا گواهى بدهيد.»[35] و من گواهى مى دهم كسى كه شما بدگويى اش را مى كنيد، از هر كسى بهتر و شايسته تر است و كسى كه ستايش و تمجيدش مى نماييد، سزاوار نكوهش و ملامت است. مغيره پاسخ مى گفت: «حجر! از روزى كه من به حكمرانى اين شهر رسيده ام، از اين حربه ها ديده ام و ديگر حربه تو در من اثر ندارد. اينك از زمامدار مقتدر كشور بترس و از خشم و كيفر او بهراس، بدان كه خشم او گاهى افراد فراوانى مثل تو را نابود مى كند.» مغيره با حيله گرى خاصى در برابر اعتراض هاى تند حجر، نرمش نشان مى داد و عكس العمل او از حدود اين گونه تهديدهاى لفظى تجاوز نمى كرد. او فقط هشدار مى داد كه حجر از نرمش او مغرور نشود و از مخالفت با حكومت مقتدر معاويه بهراسد و گرنه ممكن است اين مخالفت ها براى او گران تمام شود. يك بار ديگر نيز كه مغيره، سخنان ديكته شده خود را تكرار كرد و زبان به بدگويى از اميرمؤمنان و ستايش از عثمان گشود، ناگهان با بانگ خشمگين و رساى حجر بن عدى كه در داخل و خارج مسجد طنين افكند مواجه شد كه: «به جاى اين بدگويى ها دستور بده حقوق و مقررى مردم و سربازان را كه قطع كرده اى بپردازند، تو حق ندارى حقوق مسلمانان را ضبط كنى، پيش از تو هيچ حاكمى اجازه چنين كارى را به خود نداده بود، تو، به جاى رسيدگى به وضع مردم، در بدگويى از اميرمؤمنان و ستايش از جنايت كاران اصرار مىورزى!» سخنان تند و آتشين حجر دلير، در مسجد پيچيد و دل ها را تكان داد به طورى كه اكثر مردم با او همصدا شده گفتند: مغيره حيله گر، هرگز در برابر كارهاى دشوار در نمى ماند، و چون اين بار نيز با اعتراض مرد دلير و بى پروايى مانند حجر بن عدى مواجه گرديد، به جاى دستور بازداشت و مجازات، نرمى و مدارا از خود نشان داد و از منبر پايين آمد و مسجد را ترك گفت... . گروهى از معتمدان وى كه از كار او در حيرت بودند، نزد وى رفته گفتند: چرا اجازه مى دهى اين مرد اين گونه بى پروا به تو اعتراض كند و ابهت تو را درهم بشكند؟! اين كار دو زيان دارد: يكى اين كه وزن و عظمت تو را از بين مى برد، دوم اين كه خشم معاويه را بر ضد تو برمى انگيزد. مغيره گفت: «من با اين مدارا و گذشت، سر حجر را بر باد دادم، زيرا او خيال مى كند كه هر حاكمى، مثل من رفتار مى كند، او به روش خود ادامه خواهد داد و حاكم بعدى او را در نخستين وهله به بدترين وضعى به قتل خواهد رساند.»[36
_________________ www.ayas.ir
|
|